ز حال دل ما خبر نداری
در کدامین محبت چنین یافتی ؟
که ما صفا و وفا نداریم ؟ !!!
آزاد
ز حال دل ما خبر نداری
در کدامین محبت چنین یافتی ؟
که ما صفا و وفا نداریم ؟ !!!
این بار میخوام از خاطره یه روز تعطیلم بگم :
یک روز تعطیل
این هفته تولد من بود یک سال به سنم اضافه شد ، چند تا 10 تیر دیگه رو میبینم ؟ هیچ کسی نمیدونه! امروز هوای شهر ابری بود حوصلم سر رفت همینکه سه شنبه امتحانام تموم شد یه راست رفتم توی باغ مشغول شدم ؛ آبیاری کیوی و سمپاشی آ[ که این سم پاشی چقدر خسته کننده و آزار دهنده بود از بس که هوا داغ بود تمام دسام قرمز شده بود این باغ تموم شد برو به اون یکی باغ حالا از شانس خوبم یکی رو وسط امتحانات رفتیم تموم شد یکی دیگرو که راهش دورتر و پر مصیبت تر بود درختاشو قطع کردیم بلاخره تموم شد .
امروز موتور داییمو گرفتم به بهانه اینکه خونه رفیقم برم رفیقه رو گرفتم دوتایی رفتیم کوه وای قاچاقی عجب حالی داد. آخ که اگه مامان متوجه بشه مات و خشک میشه آخه میگه با ماشین برو ، موتور ! (خطرناکه)
هرچند حق داشت آخه گواهینامه موتور که ندارم هرچند اگه که دنبال گواهینامه هم برم با ممانعت میکنه تاهمینکه نزدیک پاسکاه که رسیدیم تصمیم گرفتم که برگردم تا راه برگشت رو پیاده برنگردیم ، برگشتیم رفتیم کافه روی باکنش روی تخت نشستیم یه قلیون پرتقالی زدیم ؛ عجب منظرهای ؛ عجب نفسی !
از بالا شهر خیلی جالب بود چه منظره جالبی !
توی سربالایی ها که موتور نفس میگرفت مینداختم از دو به سه مینداختم!
توی سرازیری که با دو موتور زوزه میکشید و با ترمز آرومش میکردم !
توی جاده های هموار که با چهار تختش میکردم !
ولی باید دنبال گواهینامه موتور برم تا این مامی update بشه .
ولی امروز رفیقرو سکته دادم سفت کمرمو داشت قفسه سینه از بس که فشار داد له کرد فقط داد میزد که مهرداد آرومتر ! مهرداد . . .
به نظرم بیچاره الان رعشه هم گرفته باشه
12/4/88
این بار میخوام از خاطره یه روز تعطیلم بگم :
یک روز تعطیل
این هفته تولد من بود یک سال به سنم اضافه شد ، چند تا 10 تیر دیگه رو میبینم ؟ هیچ کسی نمیدونه! امروز هوای شهر ابری بود حوصلم سر رفت همینکه سه شنبه امتحانام تموم شد یه راست رفتم توی باغ مشغول شدم ؛ آبیاری کیوی و سمپاشی آ[ که این سم پاشی چقدر خسته کننده و آزار دهنده بود از بس که هوا داغ بود تمام دسام قرمز شده بود این باغ تموم شد برو به اون یکی باغ حالا از شانس خوبم یکی رو وسط امتحانات رفتیم تموم شد یکی دیگرو که راهش دورتر و پر مصیبت تر بود درختاشو قطع کردیم بلاخره تموم شد .
امروز موتور داییمو گرفتم به بهانه اینکه خونه رفیقم برم رفیقه رو گرفتم دوتایی رفتیم کوه وای قاچاقی عجب حالی داد. آخ که اگه مامان متوجه بشه مات و خشک میشه آخه میگه با ماشین برو ، موتور ! (خطرناکه)
هرچند حق داشت آخه گواهینامه موتور که ندارم هرچند اگه که دنبال گواهینامه هم برم با ممانعت میکنه تاهمینکه نزدیک پاسکاه که رسیدیم تصمیم گرفتم که برگردم تا راه برگشت رو پیاده برنگردیم ، برگشتیم رفتیم کافه روی باکنش روی تخت نشستیم یه قلیون پرتقالی زدیم ؛ عجب منظرهای ؛ عجب نفسی !
از بالا شهر خیلی جالب بود چه منظره جالبی !
توی سربالایی ها که موتور نفس میگرفت مینداختم از دو به سه مینداختم!
توی سرازیری که با دو موتور زوزه میکشید و با ترمز آرومش میکردم !
توی جاده های هموار که با چهار تختش میکردم !
ولی باید دنبال گواهینامه موتور برم تا این مامی update بشه .
ولی امروز رفیقرو سکته دادم سفت کمرمو داشت قفسه سینه از بس که فشار داد له کرد فقط داد میزد که مهرداد آرومتر ! مهرداد . . .
به نظرم بیچاره الان رعشه هم گرفته باشه
12/4/88
این هم یکی از عکسایی که امروز از بالای شهرم گرفتم ولی کیفیتش پایینه :

.jpg)
زمانی برایمان پیش خواهد آمد که تهی دست ودرویش میشویم
و چنین میپنداریم که ناداری ما را از پا در خواهد آورد و میپنداریم
که از ضعف و گرسنگی به انتهای عمر خود رسیده ایم و آخرالزمان
عمرمان است و آرزوهایمان سرابی در دور دست .
در این هنگام انسان دست بندگی اش بر مخلوق را بر سینه مینهد .
این زمانی است که نهال حرص و آز را در درونش آبیاری میکند .
ودر درون خود آرزوی عمر طولانی میکند تا بیشتر در این دنیا بماند ؛
دریغ از آرزوی عمر با عزت
! غافل از این که همچون ابریشم با بزرگتر شدن پیله
خود را قدم به قدم به زوال و نابودی نزدیکتر میکند .
پروردگارا به روال پاک پیامبرت و دخت اطهرش درود فرست
که منجی عالم بشریت اند .پروردگارا نهال ایمان ما را
با اخلاص آبیاری بنما چنانکه از آفت آز و رنج و طمع
خلاصی یابیم و با چنین آسیمه سری به دنبال روزی نتازیم
و بخاطر ثروت وقدرت چنین شیدا نگردیم .
آمین یا رب الآلمین
خدای ما کیه و کجاست ؟
الان داره مارو میبینه ؟
اگه ما رو میبینی چرا وقتی توی گرداب داشتم غرق میشدم دستم رو نگرفتی ؟
اگه صدام رو میشنوی ؟
آخه چرا وقتی که ازت خواستم آرزومو ازم نگیر ؛ چرا گرفتی ؟
خدای خوب ما کیه ؟شنیدم میگند که اون مرحم ترحمه !
ولی مرحم ترحمش واسه درد ما نیستش !
هرچی میگی خدا جوابت رو نمی ده !
آخه خدایی هم رسمی داره !
خدایا خدایا
هیرانم . . . نمی دانم
آخه آشفتگی ام رو پیش کی ابراز کنم ؟
پرستو های آزاده و مهاجر ؟ یا قناری های غمگین مسافر ؟
اسیرم توی این غربت اسیرم !
همه توی این غربت اسیریم !
پس د یگه از من نپرس چرا مست و خرابم !
ازمن نپرس که عمری در عزابم !
نمی دانم . . . نمی دانم
فقط از دنیای فانی این را دانم از پیری خسته دل که :
هنگامی که بر زمین قدم میگذاری با غرور وتکبر قدم نگذار
چون نه میتوانی عمق زمین را بشکافی نه قامتت اندازه قامت کوه هاست .
سلام
برای این بار هم بحث انتخابات حسابی تنوری و داغ هستش با فلفل قرمز که آتیشیش کرد !
مردم عجب حرکتی کردند آخرش چی میشه انشا الله که به خیر میشه ؟ انشاالله
از طرفی این نیرو های به اصطلاح شورشی که همه اجنبی عرب
سوسمار خور و از جنس جلب هستند ریختند سر مردم
حسابی دارند بر مردم میتازند ؟؟
این همه کشته و زخمی عاقبت داره ؟ وای به کجا میکشه

خاورمیانه رفت؛ برلین رفت ؛ مالزی ؛ آمریکا
دیگه حتما تا مریخ هم رفته دیگه !!!
خوشبختانه یا بد بختانه طرف غرب استان مازندران آرومه
و ما هم امتحانات رو میدیم ولی میگند شرق استان یه
خبرایی هستش . طرف آما ،بابل ، تبریز امتحانات لغو شده
بعضی ها باید برند برای شهریور امتحان بدند .
این همه به خاک و خون کشیده میشند دستگیر میشند
نتیجه چی میشه وجواب نامعلوم ؟
مردم به خواستشون میرسند یا نه؟؟؟؟
فعلا که جنگ چماق و گوشته تا به جنگ آتیش و گوشت
میرسه یا نه؟
فعلا با چماق اومدند کی آرپی چی و تانک بیارند بیرون !
الله اعلم و لا شک
بیچاره جوان مردم کشته شدو یه سری برده شدند و
سر از هپروت در میاره !
فعلا که قافله در حرکته و میره تا به . . . آبادی برسه
سلام دوستای گلم شرمنده که دیر اومدم ؛ ولی باز شروع کردم !
میخواستم برای آپ جدیدم در مورد آپ قبلیم بنویسم :
هر دو مطلب از کتاب پر بار و پر فضیلت امام حق و عدل ، شهید محراب ، امام علی (ع) بود .
مطلب اولی (( النساء نواقص العقول ))
در خطبه 80 بیان شده است و معنی ضاهری آن بدین معنی است که ((زنان از جهت عقلی ناقص هستند ))
ولی مفهوم اصلی آن چنین است که زنان با مردان از جهت عقل و ایمان و بهره وری از اموال متفاوتند و . . .
مطلب دومی (( المرئة شرٌ کُلُّها ))
در حکمت 238 بیان شده است و معنی ضاهری بدین معنی است که ((زن همه اش شر است ))
ولی مفهوم اصلی آن این است که زن و بچه و ازدواج دردسر ومسولیت دارد و . . .
بازم از شما ممونم که اومدید و بازم نظر دادید بازم منتظر نظرات گرم وصمیمانتون هستم
(سلام مرجان خانوم مطالبی که نوشته بودی رو خوندم اگر هم جواب سوالاتت رو میخوای آدرس وبت رو بده برات بفرستم چون آدرست رو نداده بودی) .
راستی دیگه چیزی به انتخابات نموند ه رای من مهندس میرحسین موسوی بسوی ایرانی پیشرو ُآباد وآزاد با مهندس میر حسین موسوی
ممنونم دوستای گلم که اومدین
از جملات زیر چه چیزی متوجه میشید ؟
۱. (( النساء نواقص العقول ))
۲. (( المرئة شرٌ کُلُّها ))
؟؟؟
4دیوار
مادر پرسید دیگر هیچ راهی نیست ؟
دختر بغضی گلویش را فشرد ، اشک در چشمهایش جمع شد ئلی بخاطر مادر با لبخندی اجباری آنرا اشکها را پنهان میکرد جواب داد : نه ، دیگر هیچ راهی نیست .
مادر ادامه داد : ما تمام این موقعیتها را پشت سر گزارده ایم و دم بر نیاوردیم ، بچه ها را بزرگ کردیم و تحمل کردیم .
دختر تا آن زمان که نگاهش به به دستهای لرزان مادر بود سرش را بالا آورد و گفت : نتیجه اش ؟
مادر جواب داد تو ، خواهرت ، برادرت و این چاردیواری که پاهاش داره می لرزه .
دختر گفت نه مادر ، این موهایی که سفید شده ، دستهایی که می لرزه و این چاردیواری که امیدی به پابرجا بودنش نیست .
مادر با لبخندی که طعم خستگی داشت جواب داد : در هرصورت انتهای خط همینه . درستهایی که می لرزه و وجود ضعفی درونی . . .
دختر همراه با حرکت سرش گفت نه مادر ! رفت کنار پنجره و ادامه داد انتهای راه ممکنه ولی در طول راه چی؟ همسفر ؟
دختر همچنان ادامه داد : ما همواره عادتمون شده که همانند یک مرد بجنگیم و همانند یک مرد بایستیم گاهی هم محکمتر از یک مرد . . .
مادر در جواب گفت شعار همیشگیت ، من انتظار داشتم که محکمتر و قوی تر باشی و زندگیت را همگام وهمراه مردی ادامه دهی ؛ ولی هنوز سی سالت که نشده و الان باید بهار زندگیت باشه. . . ! ! !
دختر گفت : بله مادر دختران هم نسل من همواره همراه مردان بوده اند نه پشت سرشان و زیر سایه شان . حالا تحمل امر ونهی وقلدری ندارند .
مادر با آهی جواب داد مردان همواره احساس می کنند که سلطان هستند .
دختر خنده بلندی کرد و کفت : مادر هنوز قوی و استوار هستم ؛ ما هم سلطانیم ! ! !
مادر هم خندید و گفت : دو سلطان در یک اقلیم نمی گنجند .
دختر احضاریه را تا کرد و در کیفش گذاشت و گفت انشا الله بعد از دادگاه فردا جزیره مستقلی خواهم ساخت و به تنهایی در آن سلطنت خواهم کرد .
مادر گفت : حیف . . . حیف از این چرخ و فلک میگذرد . . .
بعد این شعر را زمزمه کرد و سکوت سراسر خانه را فرا گرفت :
زندگی کوره ره باریک است
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان _ عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد .